
در مرور نا خواسته خاطراتم به آدمهایی برخوردم که روزم بدونشان نمیگذاشت
ولی الان حتی بودنشان سخت به فکرم می آید قدم زدنی عصرگاهی در این شهر همیشه یخ زده
در خیابانهایی که تمام زندگیم در این همه سال گذشته در آن تداعی شده من را به سالهای دور و نزدیک برد
به راستی چه آدمهایی که همه زندگیم بودند و در حقشان بالاتر از برادری کردم و چه دوست و آشناهایی
انتخاب خودم بوده یا قسمتم از زندگی ولی چیزی که میدانم این است که گذشته ها و آدمها خوب و بدشان را برا همیشه دوست دارم در گنجینه خاطرات باشند و هیچ وقت شروعی جدید از گذشته را نمیخواهم
چه چیزی اینطور آدمها را از هم دور می کند و یا پیوندی بینشان به وجود می آورد کدامین مرز است جز بودن
ولی بودن مهم نیست چون دور و نزدیک همیشگی نیست و فاصله ها طی زمان عوض می شوند
چیزی جز بودن است که در این روزگار غریب پرهیاهوی غرش تکنولوژی بر زندگی سنتیمان اثر دارد
شاید این پل گذر است که بعضیها را استرس افتادن می دهد و بعضی ها را رویای پرواز
به واقع ما در کدامین سوی این پل هستیم و درکجای زندگیمان خبری از پرواز یا سقوط دارد
رویای پرواز و رسیدن به قله که همان روی شانه های فرمانروا نشستن است یا سقوط برای غرق شدن در معنویات
هرچه که باشد این عصر مثل تمام روزگاران پیشین سبک زندگی خود را دارد
ولی چیزهایی ابدی وجود دارند مثل اولین گریه کودک تازه متولد شده یا مرگ از این دنیا برای همیشه
برچسب:
نویسنده: ماهان محمدی