در تکاپوی زمان چه عجیب حادثه هایی که عادی می شوند و مردمانمان خون سردتر
تکراریست از زمانه نالیدن و البته نقاب بر چهره گذاشتن است تبرئه جستن...
همه ی مان طوری آدم این زمانه ایم ، بی عاظفه ، تنها و البته خودخواه.
جز مادرم هیچکس را ندیدم که برایش بیشتر از خودش باشم هیچکس را!
و عاطفه هدیه او برایم بود که در طول درد کشیدنهایم به یغما رفت
و اما درمان این درد زمانه ی ما را کسانی که در انتظار می بینند بی احترامی کرده اند به آن مرد
ولی اما بیشتر ما خو گرفته ایم به این روند ، آرام به سیاه چال می رویم...
و برنده ترند تمام کبک هایی که سر به برف برده اند...
و از آنان بهتر عقابهایی که آزاد در پروازند...