و البته اینکه دیگر حرفی برای گفتن نمانده و شاید چیزی برای خواندن و خوانده شدن
زمانه عجیب و غریب ما و انفجار فرهنگی مملکت ما در این سالها همه ی آدم ها را عوض کرده
شاید روزگاری که تمام دیوارهای نوشتنیهایمان این وبلاگها بود تا تلگرام و ... صادفانه تر بودیم
و کمی عقب تر کاغذ و قلم و خوشبحال تمام کسانی که قبل ما آمدند و رفتند
و سر کرسی ها حرفشان را گفتند چشم به چشم و بدون ماسکی بر چهره
زندگی خاکستری من بدون میلی به شعله گرفتن منتظر است تابستان بگذرد
و من بدون هیچ تعارفی برا گذشتن این روزها در دلتنگی گذر از سالهای اول جوانی آرامش یافته ام
گویی که تمام خنده هایم ته کشیده باشد روزهای شاد گذشته را سخت به یادم می آورم
انگار هیچوقت در گذشته نبودم انگار خاکستر به دنیا آمده ام انگار حالم خوب نمی شود
ولی مثل همیشه چیزی که هیچوقت در من خاموش نشد روی خوشش را به من نشان می دهد
آن امید است و بهتر از آن عدم انکار اینکه مهم هدف نیست بلکه این راه است که زندگیست...
و این را خوب فهمیده ام که گاهی حال آدم سینسوار است که خوب و بد می شد
به سن و موقعیت نگاه نمیکند بلکه این زمان است که می گوید خوب باشی یا بد...
سعی خواهم کرد بیشتر بنویسم شاید باعث شود از نگاهی دیگر به زندگی نگاه کنم...
برچسب: زندگیست,
نویسنده: ماهان محمدی