تا که پاییزی بدون دلتنگی بگذرد انگار زمستان می خواهد جایش را بگیرد
امروز سخت شانه ی خدا را می خواهم و امشب آغوشش را!
انگار این روزها بسیج شده اند مرا افسرده کنند و یا حداقل به فاز سکوتم ببرند...
طوری خسته ام ک انگار زمین می خواهد مرا بخورد یا آسمان خورشید را!
کمی هم ک پای صحبت مادبزرگ می شینم دلتنگ تر می شوم و از فاصله متنفرتر..
و از جدایی ها چقدر می ترسم و حتی فکر بزرگتر شدن لرزه بر تنم می اندازد..
چقدر دنیای ما خاکستری تر شده و چقدر نقاب ها جای آدم ها را گرفته...
بدون اینکه کسی برای شنیدن حرفهایم داشته باشم به صفحه های مجازی دلتنگیم را نقاشی می کنم
و احساسی ک از دل بر دکمه های کیبورد ضربه می زند را در نوک انگشتانم به باد می سپارم
حال بدم را برای خودم نگه می دارم و به دنبال دلیلی ک حال خوبم را بیاورد نمی روم.
تا ک به تقدیر این زیباترین بهانه برای ادامه زندگی مردانه با سبک خودم زندگیم را با خدا می گذرانم
بعد از مدتها خودم را می پرستم و دوری از همه ی دوستان جدید را سپر ناآرامی های اخیرم می کنم
بدون اینکه خداحافظی کنم با خودم عهد تنهایی می بندم و ادامه ی راه را بدون همسفر می روم...
چه خطرها باشد به جان می خرم و چه بلاها ک بخواهد به علت تنهایی تهدیدم کند
ک بهترین همسفر خداست و تنهاترین دوست هم او...
برچسب:
نویسنده: ماهان محمدی