قلم
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
دستم به قلم نمی آید انگار الفبای جدیدی باید یاد بگیرم سردی هوای این روزا با چاشنی برف و کولاک هوای دلم را سردتر کرده بیرون رفتن از کنج این خانه نه ممکن است و نه راه چاره انگار مرده ام ، انگار انتخاب هایم اشتباه بوده انگار باید جور دیگری باید می شد! بعضی اوقات ما به شرایط محکومیم کاش این حال من به هم
سه تا دوست
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
وقتی حرفی برا گفتن نیست سکوت بهترین کاره مثلن من این روزا اینقدر نوشتنم نمیاد خاطره ای هم برای ثبت کردن هم نمیمونه امروزم یکمی متفاوت تر از بقیه روزا بوده مثلا سه تا دوست یهویی پیدا شدن حالا جای شکرش هم اینجاس که اصلا یه جوری خاص هماهنگ بودن با این میرفتم بیرون میومدم خونه بعد یه استراحت کوچیک اونیک
سال میمون
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
دیشب کنج خانه ای که همه ی این سال را پناهگاهم بوده تمام نه ماه گذشته را دود کردم همین امسال که فقط بهارش برایم بود و بقیه اش را گذراندیم با سختی و استرس و اما... نمی شود گفت بد چرا که هر روز ، روز خداست و همه خیر اوست و همه اوست... امسال مثل هیچ سال دیگری نبود و شاید هیچوقت اینهمه کم خیر نباشد و می
امسال
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
امسال انگار من قلمم را گم کرده امتا اینکه به امروز برسانم و چند کلمه ای برای اثبات بودن بنویسم فصل جدید من شاید از جمعه بعد رسمی شود... مجال نوشتنم باشد خواهم نوشت و اگر نباشد که هیچ مثل این ماه به زندگی ام خواهم رسید...
چند قدم پیاده روی با آرامش
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
به برکت این ماه مبارک اینروزها گوشه ی آرامش رو با تمام استرس و دودلی هایی که برای آینده دارم لمس کردم. اتفاق خاصی که تو زندگیم تو این دو ماه و نیم که تو زندگیم اتفاق افتاده بیشتر زنده بودن امید به آینده بوده تا الله چی بخاد و تقدیر چه باشد ولی اگر انتخاب خودم باشه زندگی آروم بی درد و سر رو به هرچیز
جادوی زمان
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 14:29
حتی اسمهایی که برایت مقدستد را هم فراموش خواهی کرد جادوی زمان چیز عجیبی است تمام نشدنی ها را میسر می سازد قولهایی که به خودت داده بودی را و خاطره هایی که می پرستی را همشان را طوری فراموش میکنی که انگار هیچوقت نبوده اند و این موهبت بزرگیست که خدا در زندگیمان قرار داده بعد هر مشکلی برایت اتفاق می افتد...
شهر ما پاییز ندارد!
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 14:28
شهر ما پاییز ندارد! درک می کند حالم را از تابستان می پرد به زمستان شهرم را دوست دارم پاییز و غروبهای دلتنگش را پنهان می کند چه خوب مثل کوهای اطرافش زیباست پاییز زمستانی اش! سرد است ولی دلنشین چه عجب شهری اجازه ی پنهان کردن غم حرفهایم را می دهد مثل مرد روی حرفش مثل زن روی احساسش می توان قسم خورد درست...
ماه من!
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 18:22
ماه من ، ماه فقط من باشد باید! ماه من نه شبیه ماه بلکه خود ماه باشد باید... ماه من نمیگیرد هر روز و شبش مثل شب چهارده باشد باید این ماه در قلب من ، نه در چشم دیگران ماه باشد باید بگذارد خاموش شود چراغ آسمانم بی ماه من ، اینطور باشد باید.. نامه های تک مخاطبم بی پستجی ماند ماه من این نامه را خود بگیرد...
من آزادم!
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:19
من آزادم! بی آنکه بدانم به برکت مسلمان بودنم آزادم... نه در اندیشه ای دنیایی اسیر و نه در اعتقادی غیر واهی درگیر من از روزی که سجده بر خدای محمد کردم آزادم! در بند کشتی ناخدایان نیستم و آزادم مبارز راه شیطان نیستم و آزادم هیچ ندارم و در این بی ثروتی چون همه را دارم آزادم قسم به روزی که معجزه آشکار ش...
بهشت روی زمین آذربایجان
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:19
خیلی گرمه! یعنی از این گرمتر دیگه نمیشه مخصوصا واسه ماهایی که به گرما عادت نداریم تحملش سختره این روزا آروم میگذره شکر خدا آروم و بی سر صدا سپری میشه بهشت روی زمین یعنی آذربایجان روزای آرومی رو میگذرونه خدا رو شکر نه کودتایی و نه تروری مردمی که هیچ جای دنیا مثلشان پیدا نمیکنی ، مهربان و بی همتا... ا...
منطق من
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:19
من چشم بسته هم بیدارمحتی اگر خودم را نیز به خواب بزنم اما باز بیدارم!!!خستگی جانم را نمیگیرد که به عشق و امید تو بیدارم..عجیب نیست که چراغ قرمزی رد نشدممن در این تاریک خانه با دلی روشن در راهم...بی خبران نمیدانند که من شب ندارم و چشم به راه بیدارم...شده خیلی چیزارو نشنیده بگیرم و خیلی وقتها هم خودمو...
چنگ زدن به خاطرات
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:19
هر شب کودتا می کند دلم برای خواستنت روحم همه تمنا می شود برای ماندنت سرکوب می کند شاه منطقم این بی قانونی را ارتش خشم ظلمت می کند این شب نورانی را اگر این قانون شکن از نقش بیرون آید و بر ملا کند راز تکه تکه خواهم کرد احساساتم را اگر تو را بخواهد باز در این تنهایی دلم کسی آشنایش نیست در غربت این غریب...
رویاهایم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:18
من رویاهایم مثل خودم زنده اند دو روزه شکم پیچه که نمیدونم سوغاتی چه عمل نیکی هست که انجام دادم اذیتم کرده به ما یاد دادن همه چی رو به فال نیک بگیریم ولی دیگه خیلی سخته نمیدونم روزام از کجا میاد و از کجا میره انگاری خورشیدی در کار نیست که طلوع کند و دوباره با غروبش ارمغان آور چراغ های مهتابی شهر بشود...
شب و تنهایی
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:18
شب و تنهایی آسمان پر ستاره و مهتابی چراغ خانه مان اما مصنوعی روشن است قفسی یادگار از دو مرغ عشق به یغما رفته اما دلتنگم می کند در این بمباران ستاره ها سپری از احساس روی سرم دل روشنی می دهد تازه سربازی امیدوار تمرین آزادی می کند کهنه سرداری قبرش کمی بالاتر بدون گل جمعه می شود به دل نا آرامم بگویید شب...