نصیحت هایی برای خودم
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:58
امشب از آن شبهاست که حس شاعرانه ای در درونم مرا به نوشتن وا می دارد تا شاید دل نا آرامم در نقظه ای از این فضای مجازی آرام بگیرد. چند ساعتی خواب قبل از نیمه شب شاید بهانه ی خواب از چشمان در نصف شب را گ
شاید روزی براین خاک تشنه باران ببارد
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 11:58
بال و پر مشکی کلاغ رنگ شده دوباره سیاه می شودو ذات هر کلاغی جز سیاهی پر و آوازش جز قار قار نیستچه فروردینی که زود گذشت و چه منی که تردیدی بر عشقم به نور مهتاب به وجود نمی آیدو حسرت دریا ندیدنم به بهار امسال هم می کشد...و ماهی ک دوست دارد دل به خزر بزند پشت سدهای خسته ، آرام تر می شود.امیدی ک تن عریا...
کسی در من
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 12:54
کسی در من تو را می خواهد کسی در من به این میله ها عادت نکرده کسی در من انگارمیل به پرواز دارد هنوز... کسی در من هست ک زنده است نفس می کشد... کسی در من می خواهد خودم باشد می خواهد امید باشد.... در شوک آمدن پاییزی بی هم قدم یخ زده پاهایم چشمهایم از نگا
نفس گرم کلاغها
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 12:54
در نفس گرم کلاغها هیچ شادی دیده نمی شود انگار سیاه پوش بدنیا آمده اند تا غمگین باشند من اما کلاغ مادری دیدم که جرات دست زدن به بچه ی تازه پرواز یاد گرفته اش را نیافتم... در کوچ دسته جمعیشان انگار همشان میخواهند جزئی از یک بال باشند که پرواز می کند من در پروازشان آزادی را دیدم ، رهایی را دیدم و از ای...
باتلاق
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 12:54
بعضی حرفها هست ک نه گفتنیست نه شنیدنی آنها میماند در دلت چقدر کلمات به قدر دلتنگی آدم کافی نیستند و چقدر باید آدم خودش نباشد... این شبها بیشتر از همیشه نیاز به نوشتن دارم و حرفهای نگفته... حرفهایی برای هیچکس و نه حتی برای خودم فقط برای اینکه بتوان فر
دومین پاییز
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 15:11
چه زود از یک نفر را به دومین پاییز خود رساندم و در ایستگاه فصل زرد چشم به فردای سبز دوخته ام یک شبی تبعید در جایی که باید حداقل نصف پاییزم را از پنجره هایش به دریاچه ی یخ زده نگاه کنم شب گذشته را برای تمام عمرم به یادگار گزاشت تا که در آغوش گیرم این شهر سرد دوست داشتنی ام را و بیشتر قدر بدانم تمام ر...
خاکستر از من خاکستر
-
تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 15:11
نعلتی دوست داشتنی امای خاکستر از من خاکسترشاید من و تو کمی جلوتریم از تمام آدمهای دنیانسوخته سرد شده ایم ، شعله نگرفته آخر راه را می دانیم، می سوزم میسازی...نمی دانم شاید سوختن و برای همیشه از هم متنفر بودن بهتر بود...خیلی وقت است من از این شهر ، من از این درد فراریم...چه ها گذشت ، چه ها شد نمی دانم...
قله ای برا اوج گرفتن
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 20:33
حس اینکه خدا هوایت را دارد احساس امنیت است و امیدی برای پرواز دست خدا را در زندگیم چند روز است که لمس می کنم و از همه بیشتر سرابهایی که به منزله آتش میدیدم دریا شده اند انگار همه چیز به دل آدم بستگی دارد خدا همان آدم خوبه ی قلب انسان است هرقدر بیشتر رنگ ریا را خوشرنگتر می کنند ، انسانهای واقعی گوشه ...
این راه است که زندگیست
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 15:16
فقط دو متن کوتاه بعد گذشت کامل 4 ماه از امسال خسته بودنم را به رخم می کشدو البته اینکه دیگر حرفی برای گفتن نمانده و شاید چیزی برای خواندن و خوانده شدن زمانه عجیب و غریب ما و انفجار فرهنگی مملکت ما در این سالها همه ی آدم ها را عوض کرده شاید روزگاری که تمام دیوارهای نوشتنیهایمان این وبلاگها بود تا تل
من و قلم
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 15:16
نشستن در گوشه ای از شهر که حرکت ربات وار ماشینها بیشترین حرکت تکراریستو نگاه به چراغ هایی که سیاهی شب را به تمسخر گرفته اند بهانه ای برای فکر کردن بود به روزهایی که حتی خاطره هایش ماندنی نشد آدم هایی که بودند و هستند ولی دیگر آن آدم ها نیستند و همان اتفاق همیشگی که تو را بیبینم و اینبار به تظاهر به
صدای عشق
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 15:16
امشب می خواهم که عشق را معنا کنمدست به آسمان برده از معبودم تمنا کنم کر و لال و کور شوم در این تاریکی شب دل سپرده به خدا برای بخشش دعا کنم دل صاف کرده و با چشمی خشکیده از او طلب اشکی بی ریا کنم آتش زنم هرچه که بین من و اوست خود را از هرکه سنگم می کند رها کنم فراموش کنم مرثیه خوان مست فریبکار را با ق
قلم شکسته
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 15:16
چه غریب حسی که شک دارد دلم از باورشو دست به دامان خدا میبرم برای داشتنش بدون داشتن مخاطبی به نام "تو" نمی شود عاشقانه نوشت و بخاطر اینه که نویسنده ها و شاعرها همیشه دنبال کسی بودند برای پرستیدنو من که نه شاعرم و نه نویسنده می توانم آزاد باشم می توانم بدون نیاز به داشتن کسی عاشق باشم و زندگی کنم و
یاکاموز من
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 15:16
یاکاموز در ترکی به معنای انعکاس عکس ماه ، روی دریاست کلمه ای بدون معادل در هیچ زبانی!یاکاموز من ، دوست شب های تاریک من ، رفیق روزهای سخت سرزمین من اگر دریایی نباشد اشک من دریاست در چشمان من ظاهر شو ظاهر شو تا با هم جواب چشمک ستاره ها را بدهیم.. اینبار کنار هم باشیم و تقدیر را بنویسیم من بگویم تو ب
دو خط هیچوقت نشکسته...
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 15:16
اگر این سرفه های لعنتی بگذارند حرف برای گفتن زیاد استاز دلتنگی ، از طالع دروغ بی تفاوتی ، از من و تو دو خط موازی ، دو خط هیچوقت نشکسته... از تکراری لعنتی همیشگی این اتفاق ترش! از غرور ، آن برترین شمشیر نرم... هی نمیدانم شاید اینطور باید بگذرد... من به تماشا نشسته درکنارت ولی خیلی دور.. شاید روزی دیگ...
عقابهایی که آزاد در پروازند
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 15:16
سالها گذشت و گذر عمر تنها بودن را به ما داد و بجایش چند صبحی از عمرمان را گرفتدر تکاپوی زمان چه عجیب حادثه هایی که عادی می شوند و مردمانمان خون سردتر تکراریست از زمانه نالیدن و البته نقاب بر چهره گذاشتن است تبرئه جستن... همه ی مان طوری آدم این زمانه ایم ، بی عاظفه ، تنها و البته خودخواه. جز مادرم هی
خاطرات در خیابانهای یخ زده
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
در مرور نا خواسته خاطراتم به آدمهایی برخوردم که روزم بدونشان نمیگذاشت ولی الان حتی بودنشان سخت به فکرم می آید قدم زدنی عصرگاهی در این شهر همیشه یخ زده در خیابانهایی که تمام زندگیم در این همه سال گذشته در آن تداعی شده من را به سالهای دور و نزدیک برد به راستی چه آدمهایی که همه زندگیم بودند و در حقشان
روزهای سرد و برفی پاییز
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
پایییز چه ساده خودش را به چلّه رساند و حالا من در آخرین روز از پاییز نمیدانم این فصل چطور گذشت کمترین وقتی هم نتوانستم برای دلتنگی پیدا کنم زیبا و شیرین گذشت چون حرکت کردم به سمت هدفم و انتهای راه زیباست راهی که با تمام وجودم بدون شک ساخته ام هرچی باشد زیباست چون انتخابهایم رو خودم و درست انتخاب کرد
زمان بی زمانی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
هرچه از زمان بنویسم کم نوشته ام! زمان معجزه است هم خوب و هم بد فوق العاده است و البته موهبتی برای کسانی که زخم خورده اند و مصیبتی برای آنانکه چیزها یا افرادی را در گذشته شان جا مانده برای من اما معنایش در همین حوالیست چند ماهیست انگار زمان بی زمانیست نه می گذرد نه خاطره سازی میکند و نه خاطره خوانی..
سردترین جای دنیا
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
در سردترین جای دنیا هم باشی هستند چیزهایی که گرمت نگه میدارنت میدانی نمی شود با بهاری که معلوم نیست وقتی می آید تو هستی یا نه خودت را گرم نگه داری ولی امید به همین بهار هست که سرمای زمستان را قابل تحمل می کند ولی در این میان می توان در زمستان هم زندگی کند در همین زمان حال! قرار نیست که همیشه گرم باش
این همه درد فقط برای یک سیب!
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:37
روز به روز خاطرات انباشته تر می شوند روز به روز همه چی سنگین تر می شود نمیدانم اصلن فلسفه اش چیست این همه درد فقط برای یک سیب! وای که به مجازات یک سیب چه باغ ها که نابود نشد چه جنگلهایی که ویران نشد... وای امان از این دنیا از تاریک زمانه ی ما از این شهر به انتها رسیده از این زندگی مهم چرا دروغ سرپا